عشق وَش، منصوروَش، بالایِ سبزِ دارم امشب
آسمانی هستم و از عشقِ هو سرشارم امشب
دار و کُنده، خون و خونریزی که دستی پُشتِ آن هاست
بینِ این دیوانه بازارِ جهان، بر دارم امشب
نشئه ی افیونِ می هستم؛ به جایم می دَوَد ارض
نیک بنگر! گام برمی دارَدَم تالارم امشب
لحظه لحظه باید از دورِ دهانت بشنوم حرف
لحظه ای را زان سبب بر حالِ خود بگذارم امشب
سوزنِ پرگارِ ابرویت، خیالم را برآشُفت
جُرم من این است که نقطه ی پرگارم امشب
بگذریم آوارِ کاخِ آرزوهایم فرو ریخت
وحشت انگیزانه من خود زیرِ این آوارم امشب
این طرف یا آن طرف رفتن، پریدن از بلندی است
این قَدَر دانم که من بر رویِ این دیوارم امشب
شاهدان چون رودِ خون می گردند و می ریزند بر من؛
من به اقیانوسِ آرامی شباهت دارم امشب
برچسب:
نویسنده: رحیم مؤیّدی(شاهد تبریزی)
معصومه ترین چهره ی هستی به جهان کیست؟
جُز دُختِ پیمبر ز کران تا به کران کیست؟
هستی ز تو زاده ست تو ای کوکبِ عفّت!
آزاده ترین همچو تو در هر دو جهان کیست؟
نابوده شود آن که تو را لایِ دَرَت کُشت
در بارگهش، شاهده ی نازِ خزان کیست؟
یک نان و تنور و رَفِ خاکی که تو را بس!
همچون تو زنی که گُذَرَد از دل و جان، کیست؟
ای همسرِ دامادِ پیمبر! ـ اسد الله
همچون تو زنی در دو جهان، شیرِ ژیان کیست؟
از دورِ ازل تا به ابد، از سرِ ایمان
در بینِ زنان، وارثِ آن کُن فَیَکان کیست؟
شاهد همه شب را به تماشایِ تو سر کرد
افسوس نهان بودی و خود گوی! نهان کیست؟
برچسب:
نویسنده: رحیم مؤیّدی(شاهد تبریزی)
تفنگ در دستِ خود دارم ولی که می بوید ایران را
فشنگ هم گر جهد از آن، چو لاله بوسد خیابان را
اگر اسیرِ ائوین اَستم، شکنجه ها لِه نَکردَندَم
که من گُلستانه می بینم تمام سلّول و زندان را
چو پایدارم به میثاقم معلّمم در رهِ ایمان
بدان که نیّت چه خوش دارم نجاتِ طفلِ دبستان را
قزل حصار و ائوین و قصر؛ که پایه هاشان چه لرزان است!
به ناخُن ام می کَنَم از جای، بتون و دیوار و سیمان را
ز هُرمِ گرمایِ تابستان، هوایِ آلوده یِ تهران
و شکلِ دستانِ سیمانی، تفاوتی نِی زمستان را
حکایتِ تاج و عمّامه، حکایتِ شیخ و شیطان است
از آن زمانی که در صفّین، به نیزه کردند قرآن را
فرو ببند این زبان! شاهد! که در جهانِ به این وسعت
ظَلومِ بُلبُل کُشِ داعِش، کِشَد به صُلاّبه، انسان را
برچسب:
نویسنده: رحیم مؤیّدی(شاهد تبریزی)